سخنی از شمس تبریزی
شعر (عقاب) از دکتر پرویز ناتل خانلری
« گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه سال عمرش از این نیز بگذرد ... عقاب را سال عمر سی بیش نباشد . »
گشت غمناک , دل و جان عقاب چو ازو دور شد ایّام شباب
دید کش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تاچاره ی ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گلّه کاهنگ چرا داشت به دشت ناگه از وحشت , پر ولوله گشت
وان شبان بیم زده , دل نگران شد پی برّه ی نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید دشت را خطّ غباری بکشید
لیک صیّاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ نه کاری است حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روز به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیّاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار شکم آگنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت : کای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی
گفت : ما بنده ی درگاه توایم تا که هستیم هواخواه تو ایم
بنده آماده بود , فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم ننگ آید که ز جان یاد کنم
این همه گفت ولی در دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود ز او حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که مرا عمر , حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایّام از من بگذشت
گر چه از عمر دل سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه ؟
تو و این قامت و بال ناساز به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم از پدر خویش شنید که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار صد ره از چنگش کرده فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود: کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ رازی این جاست , تو بگشا این راز
زاغ گفت : ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دیگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بار ها گفت : که بر چرخ اثیر باد ها راست فراوان تأثیر
باد ها کز زِبَر خاک وزند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالا تر باد را بیش گزند است و ضرر
تا بدان جا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود ؛ پیک هلاک
ما از آن , سال بسی یافته ایم کز بلندی , رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار , بهین درمان است چاره ی کار تو زآن , آسان است
خیز و زین بیش , ره چرخ مپوی طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان جایگهی سخت نکوست به از آن , کُنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم راه هر برزن و هر کوه دانم
آشیان در پس باغی دارم اندر آن گوشه , سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست خوردنی های فراوانی هست
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا رهِ دور معدن پشّه , مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه , رسیدند از راه زاغ بر طعمه ی خود کرد نگاه
گفت : خوانی که چنین الوان است لایق محضر این مهمان است
می کنم شکر که درویش نیم خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان , پند
عمر در اوج فلک برده بسر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حَیَوان را همه فرمانبر خویش
سینه ی کبک و تذرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه ی او
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک , طاق ظفر
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماری دق یافته بود
دلش از وحشت و بیزاری , ریش گیج شد , بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است نفسِ خرّم بادِ سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست دید گِردش اثری ز این ها نیست
هر چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست از جا گفت : کای دوست ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار و تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم , باید مرد عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا , اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد راست , با مهر فلک , هم بر شد
لحظه ای چند , بر این لوح کبود نقطه ای بود و سپس هیچ نبود
تصنیف بسیار قدیمی از استاد شجریان
به آشفته حالی که بر خاکت زند بوسه ها دم به دم سوگند
به مرغ اسیری که در قفسی غریبانه سر زیر پر دارد
به مرز فراتر از اوج فلک به پرواز مرغان نظر دارد
دور از ما کن چهره ی خودخواهی را بر ما افشان پرتو آگاهی را
سخنان شمس
|
اعتقاد و عشق دلير کند. و همه ترسها ببرد. |
طریق اینست که اول ایثار مال و بعد از آن ایثار بسیار.
نه خادم کس بود و نه مخدوم کس. انصاف بده که خوش جهانی دارد.
من سخت متواضع می باشم با نیازمندان صادق. اما سخت با نخوت و متکبر میباشم با دیگران.
علم بيان
به نام خدا خدا
علم بیان : بیان یکی از بخش های علوم بلاغت است که روشنی و تاثیر سخن را می افزاید . این علم به ما می آموزد تا بتوانیم معنی که در ذهن داریم به صورت های مختلف بیان کنیم این صور که از نظر میزان تاثیر و روشنی با هم متفا وتند "( صور خیال ) نامیده می شوند. خیال یعنی تصرف شاعر در طبیعت برای ماندگار ساختن عاطفه.
ارکان اصلی علم بیان :1-تشبیه 2-استعاره 3-مجاز 4-کنایه
تشبیه :ادعای همانندی میان دو یا چند چیز است .گاهی تشبیه چهار پایه دارد :
1-مشبه :چیزی یا کسی که قصد مانند کردن آن را داریم . 2-مشبه به :چیزی یا گسی که مشبه به آن مانند می شود . 3-ادات تشبیه :کلمه ای که نشان دهنده ی پیوند شباهت است . 4-وجه شبه : ویژگی یا ویژگی هایی مشترک میان مشبه ومشبه به.
مثال: (چوبید برسرایمان خویش می لرزم) مشبه : (م) در می لرزم /مشبه به: بید / ادات :چو/ وجه شبه:می لرزم
مثال:(طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت ) مشبه: طفل مسکین/ مشبه به: کبوتر/ ادات تشبیه:چون/ وجه شبه: پرگرفت
مثال:(چون درخت فروردین پر شکوفه شد جانم ) مشبه :جانم /مشبه به:درخت فروردین /ادات :چون /وجه شبه :پر شکوفه
و مثال های دیگر :
(مشایخ چو دیوار مستحکم اند ) (چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب )
(به کین سیاووش زافراسیاب زخون کرد گیتی چو دریای آب )
(چو پیلی به اسب اندر آورد پای بیاورد چون باد لشکر ز جای )
تشبیه بلیغ :تشبیهی است که ادات و وجه شبه آن حذف شود .تشبیه بلیغ بر دو نوع است :
1-اضافی :یکی از طرفین تشبیه به دیگری اضافه می شود . مانند:لب لعل(لبی چون لعل) /قد سرو (قدی مانند سرو) /مهد زمین (زمین مانند مهد)/ دایه ی ابر بهاری (ابر مانند دایه)
2-اسنادی :این نوع تشبیه به صورت جمله ی اسمیه (اسنادی )می آید:(تو دی ماهی و آن دلبر بهار است )
(دایه اش سیلاب وموجش مادر است ) (سیلاب وموج :مشبه و دایه و مادر :مشبه به است )
( دانش و خواسته است نرگس وگل ) / ( من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم)
توجه : تشبیه بلیغ رساترین " زیباترین و موثرترین تشبیه است " زیرا ذهن برای دریافت آن نیازمند تلاش بیشتر است .
استعاره و انواع آن
استعاره در لغت یعنی عاریه خواستن لغتی رابه جای لغتی دیگری . زیرا در استعاره مشبه یا مشبه به را به جای دیگری به کار می بریم . پس در واقع استعاره "تشبیهی است که یک طرف آن حذف شده باشد. استعاره انواعی دارد " برخی از انواع استعاره این چنین است :
1-استعاره مصرحه :اگر مشبه به یک تشبیه به تنهایی بیاید "استعاره مصرحه (آشکار )است :
الف)خورشید بپوشید زغم پیرهن خز (ناصر خسرو) پیرهن خز :استعاره مصرحه از ابر
ب )بر مفرش پیروزه به شب شاه حلب را (ناصر خسرو) مفرش پیروزه : استعاره مصرحه از آسمان شاه حلب : استعاره مصرحه از ماه
پ )سرو در باغ نشانند و تورا بر سر و چشم گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم (سعدی) سرو روان :استعاره مصرحه از معشوق
ت )هزاران نرگس از چرخ جهانگرد فرو شد تا برآمد یک گل زرد (نظامی) نرگس :استعاره مصرحه از ستاره گل زرد :استعاره مصرحه از خورشید
ث )زسنبل کرد بر گل مشک بیزی زنرگس بر سمن سیماب ریزی (نظامی) سنبل :استعاره مصرحه از زلف گل :استعاره مصرحه از چهره
نرگس :استعاره مصرحه از چشم سمن : استعاره مصرحه گونه
*نشانه ی استعاره :لفظی است که ذهن را از معنی حقیقی باز می دارد .مثلا :در مثال الف با لفظ( خورشید )می توان دریافت که پیرهن در معنی حقیقی خود به کار نرفته و پیرهن خورشید در معنی غیر حقیقی (مجاز ): ابر است . یعنی ابر (مشبه) به پیرهنی از جنس خز (مشبه به ) تشبیه شده است که مشبه حذف شده است .
-در مثال (ب ) از لفظ شب که نشانه است "پی می بریم که آسمان پیروزه ای (مشبه )در شب مهتابی به فرش پیروزه ای رنگ(مشبه به)تشبیه شده که ماه(مشبه )همانند شاه شهر حلب (مشبه به )تشبیه شده است .
-در مثال (پ) با لفظ (روان ) که نشانه است در می یابیم که مقصود از سروی که متحرک و در حرکت است " (معشوق) است .
*لفظ نشانه در دو نوع دیگر استعاره (مکنیه و تشخیص)نیز وجود دارد . مثال های دیگری برای استعاره مصرحه :
- نه این برف را
دیکر سر باز ایستادن نیست
برفی که بر ابروی و موی ما می نشیند . (شاملو) (برف :استعاره مصرحه از سپیدی مو و پیری )
-اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر چگونه کشتی از این ورطه ی بلا ببرد (حافظ ) (کشتی: استعاره مصرحه از وجود )
-سوگواران دراز گیسو در دو جانب رود ... (شاملو) (سوگواران :استعاره مصرحه از درختان بید)
-چو پر بگسترد عقاب آهنین شکار اوست شهر و روستای او (ملک الشعرا) (عقاب آهنین :استعاره مصرحه ازهواپیما )
استعاره مکنیه :اگر مشبه یک تشبیه به تنهایی بیاید و مشبه به حذف شود "اما مراد از مشبه به محذوف (غیر انسان ) باشد "این استعاره را (مکنیه ) گویند .باید دقت داشت که یکی از خصوصیات مشبه به ، به مشبه اضافه یا نسبت داده می شود :
الف )چنگال بلا (بلا به حیوانی تشبیه شده که چنگال دارد .) ب )آسمان تعطیل است . (آسمان به کارخانه یا مکانی تشبیه شده است که تعطیلی دارد .)
پ )هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود . ( حافظ)
(مهر :استعاره مکنیه از بذر و دانه ) و (خوبی :استعاره مکنیه از بوته ی گل )
ت )قضا چون زگردون فرو هشت پر همه زیرکان کور گردند و کر (فردوسی ) (قضا :استعاره مکنیه از پرنده )
ث )به صحرا شدم عشق باریده بود . (بایزید بسطامی) (عشق :استعاره مکنیه از باران یا برف )
استعاره تشخیص :استعاره مکنیه ای که مراد از مشبه به محذوف آن ( انسان ) باشد :
الف )شبی گیسو فرو هشته به دامن (منوچهری) (شب:استعاره تشخیص از زنی که گیسو دارد ) ب )گاه" تنهایی "صورتش را به پس پنجره می چسباند. (سپهری) (تنهایی مثل انسان صورت دارد .)
پ )امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی (شهریار ) (ماه :استعاره تشخیص از انسانی است که با یک حرف ندا مورد خطاب قرار گرفته است .)
ت )نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم (سعدی) (کلمات :صبر " عقل " عقل "و قرار تشخیص از انسانند .)
ث )و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است . (سپهری) (حقیقت :تشخیص از انسان )
ج )هزار نقش بر آرد زمانه و نبود یکی چنان که در آیینه ی تصور ماست . (انوری) (زمانه :تشخیص از نقاش)
کنایه و انواع آن
کنایه عبارت یا جمله ای است که مراد گوینده معنای ظاهری آن نباشد . کنایه ذکر مطلبی و دریافت مطلبی دیگر است و این دریافت از طریق انتقال از لازم به ملزوم و یا برعکس صورت می گیرد . مثلا در جمله ی (در خانه اش همیشه باز است .) مراد این است که او بخشنده است " زیرا لازمه ی بخشنده بودن این است که در خانه ی شخص باز باشد .کنایه در لغت به معنی پوشیده سخن گفتن است و در اصطلاح ادب سخنی است که دارای دو معنی قریب و بعید باشد و گوینده آن جمله را چنان ترکیب کند و به کار برد که ذهن شنونده از معنی نزدیک به معنی دور منتقل گردد " چنان که بگویند (پخته خوار ) کنایه از فرد تنبلی که از دسترنج آماده ی دیگری استفاده می کند .
(دست درازی )کنایه از تعدی و تجاوز و طمع کاری به مال دیگران . (کوتاه دستی ) :کنایه از بی طمعی یا بی عرضگی .
برخی از انواع کنایه :
1-کنایه با بیان نشانه : مثال :
-فلانی ریش سفید است :کنایه از پیری و با تجربگی
-سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید :کنایه از تسلیم نشدن در ...
-سخن دهان به دهان می گشت : کنایه از رایج و مطرح شدن سخن در همه جا
-گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش (سعدی) ( پای نهادن : کنایه از وارد شدن) (دست پیش داشتن :کنایه از مانع شدن)
-دست روی دست گذاشتن :کنایه از بیکاری
-چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم زدامن بدار (سعدی) دست از دامن داشتن :کنایه از رها کردن
-به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم (حافظ) ( دست گرفتن :کنایه از مانع شدن) (تیر زدن :کنایه از کشتن)
2-کنایه با بیان نمونه :
- چنین است رسم سرای درشت گهی پشت بر زین گهی زین به پشت (فردوسی) (پشت برزین :کنایه از موفقیت) (زین به پشت : کنایه از ناکامی
- نپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو (سعدی ) (جو کشتن و انتظار گندم برداشتن:کنایه از نتیجه با عمل تناسب دارد .)
- از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو زجو (مولوی) (گندم از گندم بروید جو زجو :کنایه از تناسب عمل با نتیجه)
- دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد (حافظ) (پای لغزیدن :کنایه از گرفتاری و مشکل ناکهانی)
3-کنایه با بیان دلیل :
- قیمت مقطوع است :کنایه از چانه نزنید
- چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید (سعدی) (جای بودن ندیدن :کنایه از فرار کردن)
- روی جعبه ی تلویزیون نوشته شده است :" شکستنی است " (کنایه از مواظب باشید .)
تقسیم بندی کنایه از دیدگاهی دیگر :
1-کنایه از موصوف (اسم):صفت به جای موصوف بیاید :بیت الرب :کنایه از دل آزاده ی تهیدست :کنایه از سرو
-بالات شجاع ارغوان تن زیر تو عروس ارغنون زن (خاقانی ) ( شجاع ارغوان تن :مریخ ) (عروس ارغنون زن : زهره)
2-کنایه از صفت :صفتی است که از آن متوجه صفتی دیگر می شویم: ( بی نمک :کنایه از بی مزه) ( سرافکنده :کنایه از خجل ) (سیاه کاسه :کنایه از کثیف وبخیل)
3-کنایه از فعل :فعلی یا مصدری یا جمله ای در معنای فعل یا مصدر یا جمله ی دیگر به کار رود واین رایج ترین نوع کنایه است :
- ( دست کفچه کردن :کنایه از گدایی کردن) ( دست شستن از کاری :ترک آن کار کردن) ( پیرهن دریدن : کنایه از بی تابی کردن)
- (کمر بستن :کنایه از آماده ی کاری شدن ) ( قلم کشیدن :باطل کردن) ( کفگیر به ته دیگ خوردن : کنایه از مفلس شدن)
- رخسار صبح پرده به عمدا برافکند راز دل زمانه به صحرا برافکند (خاقانی) ( به صحرا افکندن:کنایه از آشکار شدن)
حقیقت و مجاز:
حقیقت :عبارت است از استعمال لفظ در معنی حقیقی و اصلی .چنان که لفظ دست و پای رابگویند و اندام مخصوص اراده کنند : " فلان کس دست به شمشیر برد و پای فرا پیش نهاد ." – "رونده ای در خیابان به زمین خورد و دست و پای او شکست ." در این موارد مقصود از دست و پای همان دست و پای حقیقی است که اندام مخصوص باشد .
مجاز : استعمال لفظ است درغیر معنی اصلی و حقیقی .چنان که همان لفظ دست و پای را بگویند و از دست معنی قدرت و تسلط و از پای معنی ثبات و مقاومت اراده کنند: "فلان کس را بر تو دستی نیست و در دوستی تو پای ندارد ." یا بگوییم : " فلان کس در دزدی دست دارد ." دست مجاز از مهارت و چیرگی است نه به معنی اندام خاص.
قرینه ی مجاز :
همان طور که مجاز محتاج علاقه است به قرینه نیز احتیاج دارد تا معلوم شود که مراد گوینده معنی مجازی است نه حقیقی .
قرینه :عبارت است از لفظ یا حالتی که دلالت کند بر این که مقصود گوینده معنی اصلی حقیقی کلمه نیست بلکه مرادش معنی مجازی است .پس قرینه ذهن شنونده را از معنی حقیقی منصرف و به مفهوم مجازی متوجه می سازد :مثال : " شیر شمشیر زن " یا " شیر تیر انداز " کلمه های (شمشیر زن ) و (تیر انداز ) قرینه است بر اینکه منظور از کلمه ی " شیر " مرد شجاع و دلیر است نه حیوان درنده ی وحشی .
علاقه ی مجاز :
استعمال لفظ در غیر معنی اصلی باید مناسبتی داشته باشد که آن مناسبت را علاقه می گویند .علاقه ی مجاز بر دو نوع کلی است :1-علاقه ی مشابهت 2- علاقه ی مرسل
علاقه ی مشابهت :کلمه ای که به مناسبت شباهت به جای کلمه ای دیگر به کار برند :مثلا به جای چشم " نرگس " و به جای خورشید " گل زرد " گویند . این مجاز مهمترین نوع مجاز است . قدما این نوع مجاز را " مجاز بالا ستعاره " یا به تخفیف " استعاره " می خواندند و به مجاز های دیگر " مرسل (غیر مشابهت و رها ) می گفتند .
مثال هایی برای مجاز به علاقه ی شباهت (استعاره ) :
-گلبرگ را زسنبل مشکین نقاب کن یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن (حافظ ) گلبرگ :مجاز از چهره و سنبل :مجاز از زلف
- یکی درخت گل اندر میان خانه ی ماست که سرو های چمن پیش قامتش پستند (حافظ) درخت گل :مجاز از یار
- دریایی بر کرسی درس دیدم . دریا : مجاز از استاد و معلم عالم
علاقه های مجاز های مرسل :
1-علاقه ی جزئیه:
مثلا به سوره ی فاتحه " الحمد " گویند حال آن که حمد جزئی از آن است .
-رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا (مولوی) مفتعلن مفتعلن مفتعلن :مجاز از علم عروض است.
-آفرین جان آفرین پاک را آن که جان بخشید و ایمان خاک را خاک:مجاز از انسان
-پیش دیوار آن چه گویی هوش دار تا نباشد در پش دیوار گوش (سعدی) گوش : مجاز از انسان جاسوس
2-علاقه ی کلیه :
- دست در حلقه ی آن زلف دو تا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد (حافظ) دست :مجاز از سر انگشتان
-دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد (حافظ) دست :مجاز از سر انگشتان
-سپید شد چو درخت شکوفه دار سرم وزین درخت همین میوه یغم است برم (جامی) سر :مجاز از مو ها
-دستم زخمی شد . دست :مجاز از قسمتی از دست
-سرم را تراشیدم . سر :مجاز از موها
3-علاقه ی محلیه :
-این کلاس برنده شد . کلاس :مجاز از دانش آموزان این کلاس
-دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا (حافظ) عالم:مجاز از مردم عالم
-برآشفت ایران و برخاست گرد همی هر کسی کرد ساز نبرد (فردوسی) ایران:مجاز از مردم ایران
-چوآشامیدم این پیمانه را پاک در افتادم زمستی بر سر خاک (گلشن راز) پیمانه :مجاز از شراب
4-علاقه ی سببیه :
-از تو به که نالم که دگر داور نیست وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست (سعدی) دست :مجاز از قدرت
-دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند . (گلستان سعدی) نفس :مجاز از سخن
-دست بالای دست بسیار است . دست :مجاز از قدرت -این دم شنو که راحت از این دم شود پدید . دم:مجاز از سخن
5-علاقه ی لازمیه:
-آفتاب از پنجره می تابد . آفتاب :مجاز از نور آفتاب
-شمع را باید از این خانه به در بر دن و کشتن تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی شمع :مجاز از نور شمع
-دیدی که خون نا حق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را به سر برد (حکیم شغایی) خون: مجاز از کشتن
-ماه دشت لاله ها را روشن کرده بود . ماه :مجاز از نور ماه
6-علاقه ی آلیه (ابزار و وسیله ):
-دهخدا قلم خوبی داشت . قلم:مجاز ازنگارش و سبک
-کزین بیش اندیشه آسان کنم زبان را به نزدت گروگان کنم (فردوسی) زبان :مجاز از قول و سخن
-وزآن جا بیامد سوی قلب گاه لبش پر دروغ و سرش کینه خواه (فردوسی) لب:مجاز از سخن
-تلخ از شیرین لبان خوش می شود خار از گلزار دلکش می شود (مولوی) لب:مجاز از سخن
منابع و مآخذ :
1-فنون بلاغت و صناعات ادبی از استاد جلال الدین همایی
2-بیان از دکتر سیروس شمیسا
3-آرایه های ادبی سوم علوم انسانی
گرد آورنده : حسین میار کیانی دبیر ادبیات آموزش و پرورش ملارد
شرح قصیده(باغ عشق ) از سنایی از کتاب ادبیات فارسی (2) عمومی دبیرستان
به نام خدا – شرح قصیده ی « باغ عشق » از سنایی از کتاب ادبیات فارسی (2) – تهیه و تنظیم : حسین میارکیانی –..................................................................................................................................................
ب 1 – زندان و چاه : هردو استعاره از مادیات و تعلقات دنیای مادی / مقصود از جهان : جهان معنوی و عشق و عرفان است.
این و آن : مقصود : عوامل فریبنده دنیوی است .
ارتباط معنايي:
- ترك عالم بگوي در غم عشق كه عجب عالمي است عالم عشق
ب 2 – معنی : در آن جهان معنوی و عشق ، همه ی دل ها پادشاه و سرور ، و همه ی روح و جان ها ؛ شاد و خرم اند .
ب 3 – بر اوج هوا او را : بر اوج هوای او ( رای فک اضافه ) / دل شکر : شکار کننده ی دل ، قاتل / جان ستان : قاتل
هوا : مجاز از آسمان / تضاد در :(اوج و قعر ) ، (هوا و دریا )
معنی : در بالای آسمان باغ عشق ( جهان معنوی و عرفان) عقابی شکارچی و در عمق دریای آن ، نهنگ قاتلی وجود ندارد .
ب 4 – فراش دل (گستراننده ی دل ) : کنایه از عاشق / نقاش جان : کنایه از عارف /
معنی : اگرقدم دروادی عشق گذاری،همه راعاشق می بینی واگر قدم در وادی شریعت ودینداری نهی،همه را عارف می بینی .
ب 5 – امروز و این منزل : هر دو مجاز از این جهان است . / جانی : از لحاظ جان / زهی : تحسین ، آفرین ، احسنت
سودا : سود فراوان ( الف در این واژه نشانه ی کثرت و فراوانی است .) / فردا : مجاز از قیامت / متناقض نما در مصرع دوم
معنی : اگر در این دنیا ( با قدم گذاشتن در باغ عشق ) از لحاظ جان به تو زیانی رسد ، بشارت بر تو باد که روز قیامت ، به عوض این زیان ها ، سود فراوانی به تو خواهد رسید .
ب 6 - افریدون : فریدون پادشاه ایرانی که بر ضحاک شورید و به یاری کاوه و درفش کاویان بر او پیروز شد ./ درفش کاویان : پرچم پادشاهی ساسانیان ، نماد پیروزی ( به توضیح شماره 2 مراجعه فرمایید ) / تازان : می تواند ایهام داشته باشد : 1-تا از آن [پس] 2- معنی ایهامی دیگری با توجه با تناسبی که با واژه ی میدان دارد ؛ ناخت و تاز است .
معنی : اگر به مدتی اندک تو نیز مثل فریدون شاه ، در میدان عمل ، فعال باشی ؛ به هر طرف که بروی با پیروزی مواجه خواهی شد .
ب 7- جمال درد دین : زیبایی فهم درد دینداری/عنان گیر:هدایت گر / ابدال : جمع بدل است و به معنی اولیاء ا ... . این کلمه در فارسی به معنی مفرد به کار می رود،چنان که در بیت زیر از ابو سعیدابو الخیر به کار رفته است :
- یک خال سیه بر آن رخان مطرف زد ابدال ، زبیم ، چنگ در مصحف زد
معنی : اگر زیبایی فهم درد دینداری،هدایت گر تو شود؛ جای تعجب نیست که در روز قیامت خود را هم ردیف مردان خدا ببینی
مركب اين باديه دين است و بس چاره ي اين كار همين است و بس
ب 8 – عطا : بخشش / او : مرجع ضمیر او در هر دو مصرع ، خدا است . / پوییدن : قدم گذاشتن /
معنی : اگر خداوند را بخشنده می دانی ، پس چرا از مردم انتظار بخشش داری ؟ اگر یقین داری که خداوند دانای به غیب است ، پس چرا به طرف گناه قدم می گذاری ؟
ب 9 – یزدان : خداوند / واج آرایی در / ن / ، کوته دیدگی : کوتاه بینی / بنان : انگشتان ، سر انگشتان / ارکان : عناصر اربعه (آب و باد و خاک و آتش ) /
معنی : منشا همه ی امور را از خداوند بدان نه از عناصر اربعه ، که کوتاه بینی است اگر خطی ( نوشته ای ) را که حاصل خرد و اندیشه است ، به انگشتان کاتب نسبت دهیم .
ب 10 – زور و زر :مقام و ثروت دنیا / غره :فریفته ، مغرور / این:مرجع ضمیر این:زور و زر / کش : که آن را
مهرگان : جشنی که قدما در 16 مهر می گرفتند . ولی در این جا مجاز از پاییز است . /
معنی : به مقام و ثروت دنیوی مغرور مشو ، زیرا که دقیقا مثل بهاری است که پاییز ویرانگر و نا امید کننده ای به دنبال خواهد داشت .
ب 11 – عرش : ( آسمان ) نماد عزت / فرش : ( زمین ) نماد ذلّت / ماه : نماد بلندی / چاه : نماد پستی / بحر : ( دریا ) نماد دارندگی و ثروت / باغ : نماد شادابی / خزان : نماد زردی و پژ مردگی / وجود تشبیهات مختلف در بیت /واج آرایی در واج / ی / ، تضاد در ( عرش و فرش ) ، (ماه و چاه )
معنی : روزگار در حال گذر و تغییر است اگر در اوج عزت باشی ، به ذلت می افتی ، اگر مثل ماه در اوج بلندی باشی ، به چاه پستی فرو می افتی ، اگر مثل دریا دارنده و غنی باشی ، به زودی تهی دست خواهی شد و اگر مثل باغی شاداب باشی ، پاییز ویرانگر بر عمر تو گذر خواهد کرد .
ب 12 – نازش : اسم مصدر از نازیدن به معنی فخر داشتن . / نالش : اسم مصدر از نالیدن به معنی شکایت کردن / اقبال : خوشبختی / ادبار : بد بختی / تضاد و جناس بین : ( نازش و نالش ) ، ( اقبالی و ادباری ) / لف و نشر در (نازش >بر اقبالی - نالش > بر ادباری ) ، ( این > ادباری - آن > اقبالی ) / برهم زدن دیده : کنایه از مدت کوتاه /استفهام انکاری
معنی : نباید بر خوشبختی ها افتخار داشت ونباید بر بدبختی ها شکایت کرد ، زیرا با گذشت مدتی اندک ، اثری از این بدبختی ها و آن خوشبختی ها نمی ماند .
ب 13 – سر الب ارسلان : محمد بن داوود ( مقتول در 465 ) پادشاه مقتدر سلجوقی که با رومیان جنگید و قیصر بیزلنس را اسیر کرد و با دویست هزار سپاه از جیحون گذر کرد و آهنگ سمر قند داشت ولی در قلعه ای به نام « برزم » بر دست کوتوال آن قلعه ، کشته شد و در مرو مدفون گردید . علت این که سنایی می گوسد : سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون ، این است که الب ارسلان به گفته ی راوندی « قدی عظیم داشت و محاسنی دراز ، چنان که به وقت تیر انداختن ، گره زدی و هر گز تیر خطا نکردی و کلاه دراز داشتی و بر تخت ، رئز بار ، سخت مهیب بودی و با شکوه ، و از محاسن تا سر کلاه او – گویند – دو گز بودی . » ( راحه الصدور 117 ) / رفعت : بلندی و بلند مقامی / گل : مجاز از زمین / اغراق
معنی : روزگاری الب ارسلان از شدت افتخار و بلند مقامی ، سر بر آسمان می سایید ولی امروز تن بی جان او در شهر مرو مدفون است . ( عزت و افتخار دنیوی بسیار زود گذر است )
منابع :۱- کتاب ارزشمند « تازیانه های سلوک » اثر دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی – انتشارات آگاه
۲-كتاب مفهوم ( قرابت معنايي در ادبيات فارسي )اثر عليرضا عبد المحمدي – نشر الگو – ص 290
تهیه و تنظیم : حسین میارکیانی
مرگ کودک گرسنه
دیشب ، کودکی مرد به دلیل گرسنگی ، چه آسان به خاک پس دادیمش ؛ و چه دردناک تر از مرگ او ، داستان مادرش که برای قرصی نان تن به هرزگی داد ؛ آن هم نه از روی هوس ، که از روی اجبار . راستی زیارت همسایه اش قبول !!! مکه رفته بود .
دیدگاه فردوسی در باره ی اعراب ...
ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزوی تفو باد برچرخ گردان ، تفوی
«حکیم فردوسی»
یا علی
یا علی
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دار الجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن از بارش باران رحمت دعایی کرد او هم یا علی گفت
گمان پروردگار آفرینش به مخلوقات عالم یا علی گفت
خمیر خاک عالم را سرشتند چو بر می خاست آدم یا علی گفت
مسیح هم که دم از اعجاز می زد بسی بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر زجایش کنده می شد ؟ یقین آن جا علی هم یا علی گفت